برای تمشک مامان
تاج سرم سلام؛
خوبی عشقم؟راحتی؟؟؟
بلاخره میای بیرون،بعد منم و تو!
همچین از اون لپات بووووس بگیرم و فشارت بدم که جیییغت دراد!!
بله
تمشک مامان دوروزه لگدات محکمتره شده،هزااااار ماشالله
باباهی که خیلی برات اسفند دود میکنه و برات صدقه میده.
من همش احساس میکنم که داری با پاهای نازت لگد میزنی،
حتی تو ذهنم پاهای اوچولوتو تجسم کردم.
ناز پسرم،تاج سرم،گل پسرم دیروز مجلس 10 نی نیه عروس عموی بابا بود
بهار کوچولو
برای مهمونی با بابایی دنبال لباس بودیم که هرچی تنم میکردم خودم خندم میگرفت،
شمکم میزد بیرون!!
باباهی که خیلی کیف میرد،میگفت یه لباس بگیر که شمکت معلوم بشه،
.
.
.
اونجا هم همه از شما میپرسیدن و میگفتن نی نیت چطوره
راستی دختر خاله بابا نمدونست که من حامله ام!!!!!!!!!!!!
منکه احساس کردم که خودشو زده به اون رااه
آخه ینی اینقد شکمم کوچیکه که معلوم نیس؟؟!
میگفت خیلی شکم آوردی، وبلافاصله گفت چقد بی خیالی،چرا بچه نمیاری!
ولی تا همسایه های زن عموی بابا فهمیده بودن که من حامله ام،
نمیدونم!!!
پسر ماهم،این وسایلیه که برات از مشهد خریدم:
ببین چگده ماهه
من که عاشق این جغجغه مچی ها هستم،اللبته با عیدیه پدرجون براات این سه تیکه رو خریدم،



بابایی هم برات این پاپوشهای نازو و جورابو گرفت.

دسـت بابایی هم درد نکنه.
انشالله بیای و همه چی برات بگیریم.
پسرم دیروز برات یه قصه خوندم و صدامو ضبط کردم،
موقع خوندن قصه شما خعلی تکون میخوردی ،
قصه داستان یه نی نی گولویی بود.
از زمانی که تو دل مامانیش بوده تا زمانی که بدنیا میاد و بزرگ میشه.
اسم نی نی نازنازی امیررضا بود،
بله داستان خودتو برات گفتم،
امیررضای باادب و باهوش
صدامم ضبط کردم تا هرروز برات بذارم و گوش کنی
چون احساس کردم خیلی دوس داری،
آخه خیلی تکون میخوردی!
جالب بود که فقط با صدای من تکون میخوردی،
وقتی بابایی چرف میزد آروم بودی،
ولی تا من میگفتم امیر رضا یه تکونای محکمی میخوردی که نگو و نپرس!!!!!
عشقم ساعت 2باید باهم بریم دانشگاه
فدات بشم.
بوس بوس بوس بوس
بوس بوس بوس
بوس بوس
بوس



برای تمشک مامان
